|
به دنیای دیوونه من خوش اومدین...
|
|
| راه سفر با تو کجاست؟ من از ت و می پرسم...بگو...
سلام دوستای عزیزم.میدونین که ما خیلی با هم صمیمی هستیم؟؟ چون حرف هایی که به هیچکی نمیگیم و راز هایی که کسی نمیدونه رو اینجا به هم میگیم! پس ما خیلی با هم دوستیم.... این روزا کمتر میام نت و شرمنده شمام که نمیتونم زود به زود بیام پیشتون. فردا قراره یه رابطه ای که ۶ ماه پیش تموم شده بود، دوباره شروع شه. یعنی شاید شروع شه! شایدم شروع نشه!شاید دوباره همه چیز شروع شه و دو باره تموم شه! شایدم هیچی نشه! من الان پر از مشکلم،دارم با زندگی خودم میجنگم،شایدم دارم کم میارم... اما تو این وضعیت می خوام فردا دوباره خودمو درگیر یه داستان دیگه کنم. این منطقیه؟؟؟؟؟ آخر ما به کجا می رسه؟؟الان از زمین و آسمون داره برام میباره نکنه اونم...بباره! دو دلم...اصلا شاید فردا دعوامون شد!نمیدونم... تو چی؟؟یه رابطه ای که یه روز خیلی بد تموم کردی، دوباره شروع میکنی؟؟
چنتا عکس از گوگوش گذاشتم براتون ، روی ادامه مطلب کلیک کنین.
+تاریخ دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 15:6
نویسنده دیوونه
|
پیداست در سرگردانیه تو...
بدان که هست کسی که به روح سرگردان تو محتاج است! بدان که در سرگردانیه تو خود را یافت ... و دل باخت! بدان که او ناجی پیدای توست... " بدان دلسوزی، درک درد های او نیست!!! " ببین...در این غیبت عشق، گیسوان گرمش را مینوازد، دست های سرگردان تو... ببین...در این کبودیه روزگار، به چشمانش نور میبخشد، چشمان سرگردان تو... ببین...چگونه خود را پیدا میکند، در روح سرگردان تو...! تپش بی وقفه قلب توست، تکرار زندگی در او! به یاد آر روزی که او راز پنهانش را در سکوتی سنگین، در محیطی پر عشق با تو بازگو کرد... این اعتماد را نکش...به این دنیای سرگردان نباز... بمان تا بماند......
+تاریخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 18:12
نویسنده دیوونه
|
...فقط یه کابوسه کشنده مونده برام!
بارون... من هیچ وقت بارون رو دوست نداشتم.اینو قبلا هم گفته بودم. دیروز من شکستم.دیروز همه امید های که براشون زحمت کشیدم،مردن! دیروز من شکستم... دیروز بعد خرد شدنه من، دوست داشتم فقط زیر بارون باشم.انگار بارون منو فهمیده و میخواد برام بباره!چه بارونی! انگار زخم های ر وحه منو تسکین میداد. چترمو بستم و با رفیقم که امروزی که تنهام با منه،زیر بارون راه رفتیم... ولی امروز بازم امید دارم!خیلی سگ جونم به خدا!!! با اینکه این مشکل حل میشه، پشتش اون یکی میاد اما هنوز امیدوارم... میدونی تو این مدت یاد گرفتم که لازم نیس بعضی از مشکلارو لمس کرد، میشه دورشون زد! آره.میشه مشکلاتو دور زد!
+تاریخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 16:29
نویسنده دیوونه
|
سکوت سرشار از نا گفته هاست...!
"لورکا"
+تاریخ سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 15:50
نویسنده دیوونه
|
سلام منه دیوونه اومدم...
سلام به همه دوستای خوب و مهربون. یه مدت میخوام آپ نشم... (الان همه خوش حالین که از دسته یه دیوونه راحت شدینا).یکم وقت میخوام، برای اینکه بیشتر به خودم فکر کنم...یه جایی گیر کردم که امیدوارم خلاص شم... چون دیگه خسته شدم! ولی زودی میام، فکرشم نکنین که میتونین از دسته من راحت شین!!! برام دعا کنین که بتونم از پسش بر بیام...فکر کنم نتونم بهتون بسرم تا یه مدتی... اما فراموشتون نمیکنم...شما هم نباید فراموشم کنین!!!همین که گفتم!!!(چه پر رو!) دیگه خیلی ور زدم، یه خورده هم زر زدم. فعلا... راستی دلم برای تک تکتون میدونم که میتنگه...روح سرگردانه آواره عزیزم،کلاغه صورتی، غزل(رررر...) بهار، "شلوار کردی"و همه که دیگه اسما یادم نمیاد... انگار دارم میرم قند هار!!!! زود میام. (آخه بگو دیوونه کسی بهت گفته که نرو که هی میگی زود میام؟؟)
+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:48
نویسنده دیوونه
|
سلام..منه دیوونه اومدم.
از کامنت های سبزتون ممنون.این چند وقته همه پست هام سیاسی شد دیگه. اینم یه جور دیوونه گیه دیگه!به خدا اگه من به هیچ موجودی توی این دنیا گیر ندما، اونا منو ول نمیکنن.نمی دونم چرا همه چیز می خواد منو ناراحت کنه!یا شاید واقعیت این دنیا ناراحت کنندس! نمی خوام منفی بافی کنم اما وضیعت مردمه ما اینه دیگه،همینی که من و تو میبینیم. دیروز توی تاکسی بودم،وقتی پول تاکسی رو دادم، راننده پول خرد ۱۰۰ تومنی نداشت که بهم بده و گفت: شرمنده پول خرد ندارم...منم گفتم: خواهش میکنم، مشکلی نیست. غافل از اینکه شاید برای یکی دیگه مشکل باشه!!! وقتی پیاده شدم، دیدم یه پسر تقریبا هم سنه خودم، که تیپش هم بدک نبود،یقه یه یارو رو گرفته بود و داد و بیداد میکرد...خوب طبق معمول کسی حتی نگاشون هم نمیکرد دیگه،منم خواستم بیخیال راهمو برو که یکی بم گفت: تو دیوونه ای و میری(من هرچی میکشم تقصیر اینه که اینارو بهم میگه). منم رفتم...زدم به پشته پسره و گفتم: چی شده؟ یهو وقتی که برگشت و توی چشمام نگاه کرد، و شروع به توضیح دادن کرد اما من هیچی نمیشنیدم...چشماش منو گرفت...انگار اون داره حرف نمیزنه انگار قلبه پر از دردش داره فریاد میکشه...انگار منتظر بود یکی بهش بگه چی شده؟؟ انگار درد به استخونش رسیده بود که اونجوری فریاد میکشید... من فقط نگاش کردم... مثه اینکه یارو به جای اینکه کرایه ۲ نفر رو بگیره(مامانش هم باهاش بود)، کرایه ۳ نفر رو میگیره، و اختلافشون روی ۱۰۰ تومن بود!!! کشوندمش کنار و گفتم: بی خیال ارزششو نداره،اون گفت:" داره پولمو میخوره، دیگه نمیتونم..." نمیدونم چرا بهم گفت دیگه نمیتونم!!! نگاهش هیچوقت یادم نمیره تا عمر دارم، تا به حال نگاه به اون دردناکی ندیده بودم...ندیده بودم. مادرش هم گیج و گم داشت بهش نگاه میکرد و شاید داشت با خودش فکر میکرد که چرا باید به روزی بیفته که پسرش برای ۱۰۰ تومن اینجوری بهم بریزه... بعد از اینکه آروم شد ازش خداحافظی کردمو رفتم...من کاره دیگه ای نمی تونستم بکنم. به کجا رسیدیم که مردمه ما به خاطر ۱۰۰ تومن اینجوری به جونه هم بیفتن؟؟؟ کی یا چه کسایی باعث این کارن؟؟؟اینا منو غمگین میکنه. اینا منو دیوونه میکنه...خیلی.
حرف های خودمونیه یه بسیجیه وفادار به امام، نظام،انقلاب و رهبر... دیدین؟؟ دیدین باز این جنبش سبزی ها تابلو شدن؟؟ دیدین میر حسین زور نداره؟؟ دیدین "مردم" نزدیک بود کروبی رو بزنن؟؟(کافیه اخبار ۲۰:۳۰ رو ببینین و معنی واژه مردم رو بفهمین) همه این کار هارو "مردم" کردنا...دیدین مردم چه سیلی آبداری به آمریکا زدن که هنوز داره گیج میزنه؟؟؟ به قول آیت الله،عظمی،حضرت،پیامبر،قدیس،امام خمینی که میگفت: " آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند". حالا خودمونیم گوشه سبزی ها کر، امام جون پس کی عراق رو گرفت؟کی صدام رو اعدام کرد؟ راستی رئیس جمهور کجا جایزه صلح نوبل گرفت؟ آمریکا نبود؟ حتما نبود دیگه، اگرنه زبونم لال امام که دروغ نمیگه. راستی دیدین چارتا آدمه بیکار و منافق و سبز، پوستر رهبر آزاده ما رو انداختن زمین و لگد میکردن و میگفتن: "مجتبی بمیری رهبری رو نبینی"؟آخه بگو منافقین دلتون میاد؟رهبر به این جیگری کی داره؟ این چارتا آدم،همین سبزی ها رو میگم،دیدین چطور داشتن شعار های آمریکا و اسرائیل پسند میدادن؟؟ خودم با گوشام شنفتم که میگفتن:" اوباما،اوباما، یا با اونا، یا با ما. راستی دیدین تا ما "مردم" میگفتیم : "ای رهبر آزاده، آماده ایم،آماده" اون چارتا سبزی میگفتن: " خامنه ای قاتله، ولایتش باطله"؟ راستی حالا خودمونیم،گوشه اون چارتا سبزی کر، ما آماده چی هستیم؟؟ نمیدونم چرا این شعار توی خواهر های بسیجیه ما طرفدار بیشتری داره!!! آخه خیلی بلند تر از ما میگفتن: "آماده ایم، آماده" خدا باید جوابه این کافر هارو بده که میگفتن: " نسل ما آریا، دین از سیاست جدا". مگه میشه؟؟به قول آیت الله،عظمی،حضرت،پیامبر،قدیس،امام خمینی که میگفت: "جمهوری اسلام. نه یک کلمه کم، نه یک کلمه بیش." حالا خودمونیم،گوشه اون چارتا سبزی کر، امام جون الان که دیگه نمیگن جمهوری اسلام، میگن نظام یا حکومت اسلام. اصلا گور بابای جمهوری. جمهوری چه معنی میده؟؟نمیدونم! راستی همین الان یه سوال به عقله ناقصم رسید،ما که سفت و سخت " از پشت" هوای امام، نظام،انقلاب و رهبر... داریم،پس چرا باز ۱۳ آبان اینترنت لاکپشتی شد؟؟ چرا باز آنتن موبایل ها پرید؟؟ چرا بی بی سی پارازیتی شد؟؟مگه بی بی سی با ما نیس؟؟؟ چرا میر حسین تو فرهنگستان هنر محاصره شد؟؟چرا خبر نگارای خبر گذاری فرانسه و... دستگیر شدن؟؟ نکنه از ترسه... نه...اصلا شاید جواب این سوال ها بر خلافه مصلحت امام، نظام،انقلاب و رهبر... باشه! پس بهتره بی جواب بمونه.اما ما همچنان از "پشت" هوای امام، نظام،انقلاب و رهبر...داریم.
"چنتا عکس از چارتا سبزی"
برای دیدین ادامه سبزی ها روی ادامه مطلب کلیک کنید...
+تاریخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:3
نویسنده دیوونه
|
ما بیشماریم... چک...صدای چی بود؟؟؟ چک...چک...آهان صدای مرگ قطره هاست! چقدر کوتاه اما عمیق. چک...چک...چک... راستی اصلا چرا قطره ها از دل ابر بیرون میان و می میرن؟! برای کی؟ برای چی؟ شاید می خوان یک لحظه آزادی رو احساس کنن! یعنی یه لحظه آزادی به مرگه بعدش می ارزه؟ کی میدونه، شاید مرگ نهایت آزادی باشه! ما فقط به مرگ قطره ها نگاه میکنیم، فقط نگاه...بعضی هامون حتی از مرگ قطره ها لذت می بریم...! بلند میشم و پنجره رو میبندم تا صدای مرگ قطره هارو نشنوم.اما صدای اونا کم نمیشه انگار می خوان همه رو بیدار کنن! صدایی به من گفت: بیا باریدن بگیریم... اما من د اشتم چیکار می کردم؟ من خودمو به نشنیدن ، به ندیدن و به نفهمیدن زده بودم! من داشتم با ابر یکی میشدم. سکوت یعنی رضایت، رضایت از مرگ قطره ها. چک...چک...چک... رفتم زیر بارون، چه ذهنه تشنه ای داشتم! از عمق وجودم فریاد زدم... من با قطره ها یکی شدمو فریاد زدم : ما بیشماریم... انقدر فریاد میزنیم تا خورشید از خواب بیدار شه...قطره های زیادی مردن، اما از مرگ قطره ها جوونه های سبز روییده.با خودم گفتم: من امروز یه دیوونه ی سبزم...
من و تو از مال دنیا چی داریم غیر یه خونه...؟ به گفته ی نلسون ماندلای فقید " راه آزادی راهیست بس طولانی". اما هموطن من و تو حتی اگر که شده با پای پیاده و جسمی خسته از شلاق دژخیمان این راه را طی میکنیم. من و تو با عشق، با امید و با اعتماد به هم و اندیشه ی پر توان خود ایران ویرانمان را خواهیم ساخت. این گربه ی معصوم را که سالهاست در رویای آزادیست و با چشمانش من و تو را فریاد میزند، دریاب... هم وطن شیشه ی عمر این سیاهی در یکی شدنه منو توست.اگر تو دستت را به دستم گره بزنی جوانه ای از دسته ما می روید به نام پیروزی. بیا غدقن ها بشکنیم و فریاد بزنیم، بیا در جایی که تنفس ممنوع است یک نفس عمیق بکشیم... من و تو از چشم ندا افق سبز را میبینیم... و اما تو ای برادر...مرا به خاطر عقیده ی من اعدام نکن! تو با تفنگ میایی من با گل، تو با خشم میایی من با عشق، تو با نعره میایی من با سکوت، تو با مشت میایی من با بوسه... تفنگت را زمین بگذار...
و اما حرف من... من به اتفاقاتی که ارطرافم می افته بی تفاوت نیستم. بعضی وقتا از این حس متنفر میشم اما بعد از تنفر میبینم دیوونه ی ای حسم. بگذریم... توی این چند ماهه اتفاقاته زیادی افتاد و سیاست وارد زندگی مردم ایران شد فقط با دادن یه رای. جدی نگرفتن عقیده و رای اکثریت مردم باعث شد تا مردم از هر فرصتی برای نشون دادن اعتراضشون استفاده کنن.البته این اعتراضات که با سکوت و مسالمت شروع شد به خون ختم شد. که همتون شاهد بودین. سی سال بود که روز قدس با شعار هایی بی پایه که روی یه مورچه هم تاثیر نداشت، برگزار میشد و جز کوچیک نشون دادن مردم ایران چیزه دیگه ای به همراه نداشت.اما امسال به این روز آبرو بخشیدیم. ما ایرانی ها صد ساله که برای آزادی خون دادیم اما تا دستمون رو دراز میکنیم که لمسش کنیم می افتیم توی گودال...شاید همین افت و خیزه که آزادی رو با ارزش کرده! ۱۳ آبان رو پیش رو داریم، یه فرصته دیگه. ما باید با هر طرز فکری از سکولار و کمونیست گرفته تا مذهبی،با هم همصدا بشیم. الان زمان با هم بودنه نه با هم نوع، بودن. اینها همه نظر من در باره ی ایرانه امروز بود. به امید روز های سبز آزادی...
نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپریم از خواب بخون با من، نترس از گلوله ی دشمن بیا بیرون، بیا بیرون از این مرداب نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بخون با من، بیا با من، نگو دیره سکوته شیشه های شب غمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره عزیز جمعه های عشق و آزادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره...
"شهیار قنبری"
+تاریخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:13
نویسنده دیوونه
|
سالی که نکوست از بهارش پیداست...
سلام منه دیوونه اومدم. دیروز که سر صبح یه مرگ رو با چشمام دیدم...فهمیدم که امروز روزه شومیه برام! که بود. کیفمو دزدیدن (کارت ملی، تراول ۵۰ تومنی(که دارو ندارم بود)،با۱۰ تومن پول نقد که سگ خورد) صبح هوا خوب بود ، تی شرت پوشیده بودم یهو آفتاب گم شد سیل اومد.تا خونه یخ کردم... تو خیابون خوردم به یه خانومه مسنی، گفتم شرمنده حاج خانوم، گفت: حاج خانوم مادرته!آدم باش!!! (شانس آوردم فحشه خوار مادر نداد...) مگه دیوونگی تو چهره تاثیر داره؟؟؟؟ بازم بگم؟؟؟؟؟ رفتم خونه مامانم گفت:دیر اومدم خونه، ناهار نداریم، چلو تخم مرغ بخور... دیگه بسه دیگه!
+تاریخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:37
نویسنده دیوونه
|
دلم تنگه برای گریه کردن...
سلام منه دیوونه باز اومدم. چی شده که ما آدما اینجوری شدیم؟ چی به ما گذشته که در برابر از بین رفتن یه آدم دیگه ، در برابر ظلم، فقط نگاه می کنیم؟؟؟ ما آدم ها چی شدیم؟؟؟ تا به حال مرگ رو از نزدیک احساس نکرده بودم، تا به حال ندیده بودم کسی جلوی چشمام بمیره... امروز توی خیابون یه صدایی شنیدم، وقتی برگشتم دیدم یه مرد تقریبا سی ساله افتاده رو زمین و داره از سرش خون میاد... یکی می گفت: تموم کرده، یکی می گفت: خوش به حالش که داره می میره، یکی دیگه هم چیزی نمی گفت! به هرکی گفتم بیاین کمک کنیمش، هنوز نفس می کشه، میگفتن: دست نزن که می افته گردنتا... حتما فرشته ی مرگ داشت ما رو نگاه می کرد و با خودش می گفت: یادم باشه به خدا بگم که مو جوداته بی رحمی آفریده. هیچکی فکر نمی کرد که شاید اون مرد، شوهر زنی باشه که امروز سالگرد ازدواجشونه، هیچکی فکر نمی کرد شاید اون مرد، پدر بچه ایه که امروز تولدشه. هیچکی به هیچی فکر نمی کرد... منم راهمو گرفتم و رفتم و به چیزایی فکر کردم که هیچکی بهش فکر نمی کرد. ...
منو حالا نوازش کن تا این فرصت نره از دست... دستم را بگیر و بگو با منی، نوازشم کن...من به دست های تو محتاجم. در گوش من بگو: دوستت دارم. من به صدای تو محتاجم... اما هنگام گفتنه این جمله به کجا نگاه می کنی؟ به من نگاه کن. من به نگاه تو محتاجم... اما آن لحظه که به من مینگری به که می اندیشی؟؟ به من فکر کن. من در خیال تو زنده ام. اما آن لحظه که به من می اندیشی، قلب تو در تپش کیست؟؟؟ جوابی نمی شنوم...و توام سوالی نمی شنوی! تپش قلب من به تپش قلب تو برای من بسته بود...
+تاریخ شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:2
نویسنده دیوونه
|
خیره به تصویر خودم...
سلام منه دیوونه باز اومدم نگاه...اولین قدم برای عشق. من فقط به عشق نگاه کردم و اون صدای نگاهم رو شنید و عاشقم کرد. وقتی عشق من رفت من فقط بهش نگاه کردم... اما اون حتی منو نگاه نکرد! من به دوردست نگاه کردم که حتما بر می گرده. اما... به اطرافم نگاه کردم، که کسی به من نگاه می کنه یا نه؟؟ اما کسی صدای نگاهه منو نمی شنید. همه ی چشم ها رو به من بسته بود. اون لحظه من به خدا نگاه کردم، اون معصومانه به من خیره شده بود... اون تنها کسی بود که صدای نگاهم رو شنید و گفت: به خودت نگاه کن... من به خودم نگاه کردم و...دیوونه شدم. اونجا بود که همه ی نگاه ها به من خیره شد، اما من به هیچ کس نگاه نکردم! من مهو تماشای منه دیوونه بودم...
دیدار با فرشته گان... کتاب "دیدار با فرشتگان" از "پائلو کوئیلو" تاثیر زیادی رو دنیای دیوونه ی من داشت چیز های زیادی ازش یاد گرفتم، یاد گرفتم که چطور فرشته خودمو ببینم... یه قسمت از این کتاب که یه داستان رو نقل می کنه رو براتون نوشتم، امیدوارم دوست داشته باشین: استاد و شاگرد... "یک استاد با شاگردش در صحرا راه می رفتند.استاد به شاگردش می گفت که باید همیشه به خداوند اعتماد کند چون او از همه چیز آگاست.شب فرا رسید و آنها تصمیم گرفتند که اطراق کنند.استاد خیمه را بر پا کرد و شاگرد را فرستاد تا اسبها را به سنگی ببندد.اما وقتی کنار سنگ رسید به خودش گفت: استاد دارد مرا آزمایش میکند، او می گوید که خداوند از همه چیز آگاه است آنوقت از من می خواهد که این اسب ها را ببندم! او می خواهد ببیند که من ایمان و توکل دارم یا نه. پس به جای اینکه آنها را ببندد دعای مفصلی خواند و افسارشان را به دسته خدا سپرد. روز بعد وقتی بیدار شدند اسبها رفته بودند شاگرد که نا امید و ناراحت شده بود نزد استاد رفت و شکایت کرد و گفت: دیگر هیچوقت حرف تو را باور نمی کنم چون خداوند از هیچ چیز مراقبت نمی کند و فراموش کرده که از اسبها نگهداری کند. استاد جواب داد: تو اشتباه می کنی. خداوند می خواست از اسبها نگهداری کند ولی برای این کار نیاز به دستان تو داشت که افسار آنها را به یک سنگ ببندی."
اگه ما آدما خدای واقعی رو می شناختیم چی می شد...؟؟؟
+تاریخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:16
نویسنده دیوونه
|
|
|